تبليغاتX
سیب قرمز تازه ی سرخ
سیب گاز زده

سلام علیکم

حال دوستایه ما چطوره؟

خوب هستیـــــن انشاالله؟

میخواستم با شما در مورد یه چیز مشورت کنم؟

میخوام تو مسابقه وبلاگ نویسی شرکت کنم!!!!

نه این که روزی یه بار آپ میکنم واسه همین...

هههههه تو رو خدا می بینین چقدر با نمکم؟!!!!

در هر حال شرمنده دیگه ببخشید. میبخشید؟؟؟؟؟

او نارو ولش کنید..................................

 

این داستان (( تـــقــلــــبــــــــــــــــــــــــــــــ ))

یه هفته پیش امتحان جبر داشتیم به به اونم چه امتحانی؟یه چیز یواشکی هم بگم که از امسال منم سوسول شدم چون دیگه رفتم غیر انتفایی.

ادامه داستان:

تو کلاس سیزده نفریم.اونم چه نفراااااااااتی!!!

متشکل از نابغه های قرن بیست و دو!!!!!!!!!

یکی از یکی خل تر( به استثنای بنده )ههههه

 آماده شدیم واسه امتحان جبرهیچکدوممون هم

درس نخوندیـــم  به  امید این که  تقلب میکنیم

 انشاالله اونم درحد المپیک حالا تقلب هم کردیم ولی....... آخ آخ آخ من بدبخت شانس نیاوردم.

یکی از اون نابغــــــــــــه ها توی دو صفحه به هم چسبیــــده پشت و رو پر کرده بود از تقلب

و من هم تو نوبت بودم تا اون کاغذ رو بگیرم و

کپی شون کنم تو ورقه امتحانــــــی. بعد از بغل

دستیم نوبت من بود.ولی همون بغل دستیـــــــم

خودشو زد به......... (دیگه سانسورش کردیم)

کاغذ رو گذاشت کنارش تا من اونو بردارم ولی

 من میگفتم که اونو بده نه این که من برش دارم

اون طوری ضایع میشه ولی قبول نکرد خلاصه

من کاغذ رو برداشتـــــــــــم این رو بگم که هر

 کدوممون یه چرکــــــ نویس هم داشتیم که مدام

میگفتند که روی چرکــــــ نویساتون اسمتون رو

بنویسید.منم نوشتم و چرک نویسم پر شد دادم به

مراقب ولی چرک نویس دیگه ای نگرفتم و این

رو کپی کردم . از شانس بد من بد بختــــــ همه ورقه هاشونو دادن و رفتن.......................

حالا من موندم و خیابونااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پرسه زدم تو میدوناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

به هر کی که میرسیدم وای ببخشید جو گیر شدم

حالا من و مراقب موندیم تو کلاس . منم عملیاتم  

تموم شد حالا میخـــــوام ورقه رو بدم .ولی مگه

میشه؟آخه چرک نویسایی که داده بودن کاهی بود

از اون بزرگا بود ولی مال من که بعد از نه نفر

رسیده بود به دست من کوچیک بود و از وسط

دفتر بازرگانی جدا شده بودحالا شما جای مراقب

بودید قبول میکردید؟جون پهلوون قبول میکردید؟

خواستم بگم من چرکــــ نویسم رو دادم ولی فایده

نداشتــــــ چون اون رو تو دست من دیده بودحالا

یکمی هم اون چرکـــــ نویس رو شرح بدم جونم

براتون بگه کهاون نه تا دوستای نابغه ی بنده هر

کدوم به نوبت که کاغذ رو میگرفتند اسم نفر قبلی

روخط میزدند و اسم خودشون رو مینوشتند شما

خودتون تصور کنین که چه بلایی سر اون کاغذ

زبون بسته آورده بودند حالا مابقی ی ی ی ی!

به به جواب 15 سوال توش بود همراه با شماره

سوالات.شما جای من بودین چیکار میکردین؟؟؟

 

حالا منم اسم دوستم رو پاک کردم اسم شریفــــــ خودم رو روش تایپ کردم ماشاالله چه تایپی!!!!

رنگ خودکاراون کاغذ آبی کمرنگ کلفت خودکار

بیک بود.مال منم آبی پررنگ نازک خودکار زبرا

حالا بهش دادم و زود جیم شدم. پس فرداش اومدم

کلاس مدیر خوشکلمون هم  اومد کلاس گفت :این

کاغذ مال کیــــــه؟؟ هیچکس جوابش رو نداد دیدم

انگار داره دور موتور مدیرمون میره بالا آمپر رو

 هم که حرفش رو نزن. گفتم آغا مال منه. گفت بیا

جلو.گفتم الانه که دارم بزنه.ولی چون توکلاسمون

مودبــــــم وهمیشه منو آقا صدا میزنه گفت:از شما

بعیده آقای پهلوون پهلوون زاده گفتم انشاالله تکرار

 نمیشه. گفت ببینیم و تعریف کنیم یه چیزه دیگه

اون دوستم هم باهام بود گفتــــــــــم صد در صد خودش اعتراف میکنه که خودش اون رو به داد ولی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

به قرآن و خدا قسم میـخورد که من ندادم خودش

برش داشت منظورش من بودم.خبـــــ درسته من

اون رو برش داشتم ولی اگه اون کاغذ رو روی

صندلی نمی ذاشت که من نمیتونســـتم برش دارم

اونم با رضایت خودش. تو همون حال بود که به

خودم افسوس خوردم دیدم یه آیه بر من نازل شد

(( این دغل دوستان که میبینی  ...  مگسانند گرد

 شیرینی))که واقعا هم درسته هرکی اون رو گفته 

خداییش دمـــــش گرم.منم ازگفتن این ماجرا قصد

داشتم دو چیز رو که  تجربه کردم به شما بگم که دیگه این بلا سر شما نیاد خب هرچی باشه با هم رفیقیم.1- تقلب بکنید ولی تو زمان مخـــصوص خودش 2- به دوستاتون اعتماد نکنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

"موفق باشید"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 20:18  توسط پهلوان | 

سلام عرض شد

چی کار کنم؟؟؟؟؟

همش شده درس .....

میخوای خوشبخت شی  باید درس بخونی

میخوای پولدار شی  باید درس بخونی

میخوای سالم باشی  باید درس بخونی

میخوای رقابت کنی  باید درس بخونی

میخوای به همه پز بدی باید درس بخونی

میخوای یه کاره ی مملکت شی باید درس بخونی

میخوای همه تحویلت بگیرن یاید درس بخونی

میخوای اصلا زن بگیری باید درس بخونی

میخوای زنت پولدار باشه باید درس بخونی

میخوای زنت خوشگل باشه باید درس بخونی

باور کنید اصلا هیچ کدوم از اینا دروغ نیست

نمیخوام سوتفاهم بشه

اگه باور نمیکنین برین یه کمی تو جامعه و با دقت بگردین متوجه میشین

آخه شاید یکی میخواد درس نخونه باید به خاطر این از عشقش هم بگذره

این که بی انصافیه؟؟ نه ؟؟؟؟

ما که عشقی چیزی نداریم ولی نه فکرمی کنم یه عشقی دارم آره بابا  دارم

البته عشق من با خیلی ازعشق های دیگه فرق میکنه الان توصیفش میکنم

اولا  خیلی خوشگله

دوما  خیلی نازه نه ببخشید اصلا هم ناز نیست

سوما خیلی دوست داشتنیه

چهارما خوش اندامه

پنجما خوش خط هم هست

ششما خیلی منو دوس داره

هفتما من هم خیلی اونو دوسش دارم

خیلی میخوام اونو ببوسم ولی نمیتونم. یعنی اصلا نمیشه.

ولی اصلا از لحاظ فیزیکی هم نمیشه. یعنی خودش هم راضیه ها ولی....

البته به صورتش دست زدم ها . ولی میخوام ببوسم. خب دلم میخواد دیگه

اگه دو نفر باشیم اون نفر دیگه میتونه این کارو بکنه ولی من نمیتونم......

فکرتون جای دیگه نره اون عشقم خودمم . یعنی نمیشه؟؟ هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اتفاقا میشه . خب واسه من که شده. واسه شما رو نمیدونم.

آخه از یارو پرسیدن به زنبوری که از کندو محافظت میکنه چی میگن؟؟

گفت من میگم خسته نباشید ولی شما رو نمیدونم

خلاصه ی کلام اینه که برین درساتونو بخونین دیگه ......همین ...........

خب من چیکار کنم ؟؟  ؟؟  ؟؟  ؟؟  ؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:17  توسط پهلوان | 

سلام

متاسفم برای جوان های امروزه ( البته برای بعضیاشون )

شاید بپرسید چرا؟؟؟  الان میگم چرا

امروز شنبه فکر کنم 31 اردیبهشت من و دوستم بعد از اینکه امتحان دینی رو دادیم  داشتیم برمی گشتیم خونه ( از پارک رد میشدیم )

وقتی رسیدیم به ورودی پارک دیدم دو تا دختر خانوم دارن از روبه رو میان

وجلوی ما یه مردی تو مایه های 27 ،28 سال داشت می رفت به طرف اونا.

دیدم انگار این مرتیکه مشکوک میزنه. یعنی واقعا هم مشکوک میزد به جون خودم.

وقتی به دخترا رسید بدون اینکه به این ور و اون ور نگاه کنه به اونا گفت سلااااااااااام بر......

( دیگه اون جاش سانسور بود).

خواستم یه چیزی به اون مرتیکه بگم . تو همین فکر بودم که دیدم دخترا از اونم بد تر

یکیش برگشت و گفت: سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام علـــــــــــــــــــیکم و رفتن.

بعد متوجه شدم که اون پسره یا همون مرتیکه راهش رو کج کرد و رفت به سمت اونا.

موضوع جالبتر شد.میدونین چرا؟؟؟ چون مرحله ی سلام گفتن به اتمام رسیده بود و مرحله

مرحله ی شماره دادن بود ههههههههههههههه زهرمار به چی میخندی ببخشید با خودم بودم.

آره کجا بودیم آهان هیچی دیگه داشت شماره رو میداد.

خواستم یه کاری کنم ، یعنی کلا همشونو به باد فنا بدم ولی خب نمیشد.

یعنی میشد چون میتونستم یه کاری کنم مثلا دعوا کنم از نظر هیکل تواناییش رو داشتم.

تعریف نباشه ،الحمدولله بدن ورزیده ای هم دارم ولی خب نشد.چون دلیل داره.

یعنی نمیشه تو پارک دعوا کرد.اون هم کجاااااااااااااا؟؟ ، پارک سراب.

دیگه اصلا نمیشه. چون فقط کافیه به یه نفر بگی هوووووی . همه میان دو رو برت جمع میشن به اون یکیا هم اشاره میکنن بچه ها بیاین دعوااااااااااااا.

البته اون جاش واسم اصلا ترسی نداره ولی وقتی همه جمع میشن دیگه آدم نمیدونه که میخواد

چی کارکنه.

خلاصه ی کلام دیگه نتونستیم کاری کنیم. به خاطر همین ازخودمو، دوستمو،پلیسو،مردمو...

و..و...و...و.... کلا از همه گلایه دارم چون در مقابل این رفتار ها هیچ کاری نمیتونن بکنن

یا نمیخوان بکنن. از خودم نه چون میتونم کاری بکنم دیگه این یه قلم جنس رو نتونستم ولی تو

موقعیت های دیگه کارهایی میکنم  و کردم درحد المپیک.

واسه همه متاسفم

یه چیز دیگه ...... فکر کنم الان اون پسره با دختره یا شاید هم دخترا دارن تو یه کافی شاپ بستنی یا شاید هم کافی گلاسه می تخن ( یعنی همون میخورن). چون اون پسره بعد دادن شماره یه نگاهی هم به جیباش انداخت.ههههههههههههههههههههههههههههههه

خب میخوای چی کار کنم پاشم برقصم یا گریه کنم

در هر حال بازم متاسفم دیگه

بای بای

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:53  توسط پهلوان | 

بسم الله الرحمن الرحیم

  

قال ...... ( ع )

 

"  انت جعل کولاک فی الوبلاگک "

 

                                              سلام

 

درسته وبلاگ همدم خوبیه من هم تصمیم گرفتم هر چی تو دلمه واستون بگم

 و ازاین بیشتر کولاک کنم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم .

اشکالی نداره بذارین از شانس خودم بگم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 19:54  توسط پهلوان | 

  حالا شانس خوب و بد در یکجا:

 

ما امسال یه کاروان رفته بودیم مشهد خدا انشاءالله قسمت همه شما بکنه.

پنج  شش روز گذشته بود که یکی از دوستانم  از حرم اومد . دیدم که تو

دستش یه کادو آورده ما هم تو حیاط مدرسه فوتبال بازی می کردیم.اومد

پیش ما گفت من برنده ی جایزه شدم.( شب بود )

من گفتم اِ اِ اِ جایزه ی نوبل تو دست تو چی کار می کنه؟َََ!!

گفت شوخی  نمیکنم  ایناهاش . دیدیم  نه انگار راستی راستی برنده شده.

پرسیدم از کجا؟گفت تو ورودی شیخ طوسی حرم یه دکله به نام راهنمای

زائر . گفت برین شما هم از کاغذ های مسابقه بگیرید و پر کنید و به قید

 قرعه جایزه بگیرید. گفتم بابا آخه بین چند هزار تا کاغذ امکان نداره که

کاغذ من دربیاد.گفتم حالا اونارو ولش کن کادوروبازکن تا ببینیم جایزش

چیه. باز کرد دیدیم جایزش خوبه. یه سکه،چند تا نرم افزار،نبات و......

گفتم سکه داره؟ گفتم امکان نداره که من با این شانس وحشتناکم برنده شم  

صبح شد. من با دوستم  آماده شدیم که بریم حرم . رفتیم حرم دوستم گفت

بابا نمیمیری که بیا ما هم کاغذ بگیریم .گفتم من نمیخوام اگه تومی خوای

خودت برو بگیر.خودش گرفت و برگشت دیدم پنج شش تا از اون کاغذ

هارو داره با خودش میاره.گفتم چه خبره بابا می خوای ببری بفروشیش؟

گفت بیا این سه تا مال تو. گفتم من که نمیخوام چون امکان نداره.........

گفت حالا تو حداقل یکی شو بگیر . گفتم  باشه بابا کچلم کردی بیا گرفتم

بعد جواب هاشو خودم تو حرم پرکردم وقتی داشتیم برمی گشتیم انداختم

تو صندوق .دوروزبعد یهو گوشیم زنگ زد.دیدم میگن شما برنده جایزه

شدید. با خودم  گفتم  حتما  دوستام  هستن که میخوان منو مسخره کنن...

دیدم نه بابا انگارراست راستکیه ما هم برنده شدیم یعنی من شانس خوب

هم دارم؟ فرداش رفتم جایزه رو گرفتم. آوردم تو حیاط مدرسه باز کردم

دیدم که بازهم این شانس بد من دست ازسرم برنمی داره چون سکه توش

نبود. 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:59  توسط پهلوان | 

ما همه یه روز متولد  می شیم و یه روز میمیریم.هر کی واسه خودش یه آرزوهایی داره. ولی من نه................

 

شاید بپرسید چرا؟؟؟؟مگه میشه یه نفر تو این دنیای خیلی خیلی بزرگ

 

واسه خودش آرزو نداشته باشه؟!!! من میگم آره میشه. خیلی ها میگن

 

آره میشه یا شاید هم من اولین کسی ام که این حرف رو میزنم .....ولی

 

واسه خودم دلایلی دارم که همیشه این دلایل روتوذهنم مرورمیکنم.....

 

حالا واسه شما هم این دلایل رو یک بارمیگم خودتون قضاوت کنید که

درسته یا نه.

 

من مال دخترهارو نمیدونم ولی چون خودم  پسرم ازطرف پسرا میگم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:52  توسط پهلوان | 

سلام مجدد

این شعر را خودم سروده ام امیدوارم نظر بدهی

البته مطمئن نیستم که خوب است

 گمشده

من آنم که همیشه در تنهایی ام              ز تحمل غم دوست چون ماهی ام

 آشنا   شده   بودم  با  یک  پری                داشت  چشمان  ناز  و   نیلوفری

 چنین  گفتم  بدو  با  شوخی                  بیا  با  من  بگرد  در  یوخی

( یوخی در ترکی = خواب)

 شد  زیکباره ز  دستم  غمگین                   آن  مه  نا مهربان با یک نگین

  گفتا که آن عقل کمت دیر میآید                 وز  دهانت بوی شیر  می آید

 گفتا که به  دوستت  نارو  نزن                     و در دریای عشقم  پارو نزن

 گفتا من با کسی دوست نیستم                 آن که غوغا می کند من نیستم

گفتا من خواهر و داداشی چون برادرم              گفتم بدو من هم حتما یک مادرم

 گفتا  به  وبلاگم اصلا  سر نزن                     گر رسیدی خانه ام هیچ در نزن

باشد گر راحتی دیگر سر نمیزنم                  در همه یا هیچ جا دیگر پر نمیزنم

گفتا که نخواهم ببینم از تو پیام                   کاری نکن که اصلا دنبالت نیام

خانه ات  آباد  ویرانم  مکن                         عاقبت از گوشه گیرانم مکن

از دوریت همه شب انتظار میکشم                      گر تو پیام نگذاری خود را به دار میکشم

گفتا حوصله ی بازی ندارم                          گفتم من که دگر رازی ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:1  توسط پهلوان | 
من پهلوانی بودم که برای اولین بار سیبی را که بوی بی وفایی و کبر و غرور و نامردی میداد را گاز زدم

آره اگه بخواین می تونین نمی دونین که چه حالی داره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 14:53  توسط پهلوان |